|
من از یاران می نویسم از اسرار شقایق می نویسم نه ازباران نه ازشبنم نه ازگل من ازدردیک عاشق می نویسم
|
و امروز آلبوم تصاویر حاج همت با بیش از ۹۰ تصویر راه اندازی شد .![]()
بر روی لینک زیر کلیک کنید تا وارد آلبوم شوید .
مجموعه تصاویر سردار عاشورایی خیبر حاج محمد ابراهیم همت
گفتیم که اگه قراره تمام کارهامون همتی بشه . پس باید عکس پشت زمینه ویندوزمون هم همتی بشه . البته خیلی کارهای مهم تر هست که باید همتی بشه ولی یک مسئله مهم وجود داره و اون اینه که باید آروم آروم این تحولات را در خودمون انجام بدهیم و در ابتدا باید کارهای سبک و راحت را انجام داد تا آماده کارهای بزرگتر بشویم .
اگه از این پشت زمینه خوشتون اومد و یا خودتون تصاویر جالبه دیگه که برای پشت زمینه هست دارید می تونید به ایمیل حاجی بفرستید تا در سایت حاجی وارد شود .
برای دریافت هر کدام از تصاویر یا بر روی آن کلیک کنید و صبر کنید تا در صفحه دیگری باز شود و یا بر روی عکس دلخواه راست کلیک نموده و گزینه ... Save Target as را کلیک نموده و در روی هارد دیسک خود ذخیره نمایید .
برای اینکه خدا لطفش و رحمتش وآمرزشش شامل حال ما بشه باید اخلاص داشته باشیم .و برای اینکه اخلاص داشته باشیم سرمایه می خواد که ما از همه چیزمون بگذریم و برای اینکه از همه چیزمون بگذریم باید شبانه روز دلمون و وجودمون و همه چیزمون با خدا باشه اینقدر پاک باشیم که خدا کلا ازمون راضی باشه .
قدم برمی داریم برای رضای خدا .قلم برمی داریم روی کاغذ برای رضای خدا حرف می زنیم برای رضای خدا شعار می دیم برای رضای خدا می جنگیم برای رضای خدا همه چیز همه چیز خواست خدا باشه .
که اگه اینجوری شد پیروزی در اینه چه بکشیم چه کشته بشیم اگه اینچنین بشیم پیروزیم وهیچ ناراحتی نداریم وشکست برامون معنا نداره.
دوکوهه شلمچه طلاييه و نينوا سر مجنون در ره ليلي جدا
همتی باش و همت کن و جستجو چو «همت» همواره در راه او
همت آن بود که با اخلاص خود با تمام عشق و بااحساس خود
بين دنيا و خدا يک را گزيد و ز قفس جان و تن زيبا پريد
همت آن بود که با سر مايه اش با عروج سرخش و جانانه اش
چون پرستوي خونين بال رفت سراسرشوروشعف،خوشحال رفت
همت آن بود که از قبل از ورود به اين دنياي فاني مرده بود
ولي زنده کرد او را حسين(ع) چنين خواست شاه عالمين
تا باشد و همتي کربلايي کند خيبر مجنون را عاشورايي کند
منتظر نظرات شما در مورد بهتر شدن این شعر هستم

برای شادی روح امام و شهدا از جمله حاج همت**صلوات**

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| اعتراف نامه مداح اهل بیت شهيدجانباز سید مجتبی علمدار(اهل ساری) | |||||
|
ويژه نامه علمدار عشق به بهانه اا دي ماه، دهمين سالروز شهادت مداح اهل بيت(ع) شهيد سيد مجتبي علمدار هرکس با شنيدن يازدهم دي ماه ياد چيزي مي افتد. اما براي من يازدهم دي يعني سيد مجتبي علمدار؛ آخر يازدهم دي ماه هم روز ولادت پربرکتش بود و هم شهادت غمبارش. نمي دانم چقدر مي شناسيدش ولي اگر مايليد کمي با اين جانباز شهيد و مداح با اخلاص اهل بيت(ع) بيشتر آشنا شويد چند منزلي قافله شهداء را همراهي کنيد تا ببينيم که کسيکه همه وجودش متعلق به حضرت زهراء(س) و فکر و ذکرش دوستان شهيدش است؛ چطور مثل شهيدي زنده زندگي مي کند و خود را به آنها مي رساند.
و اين فرازهايي از حيات عارفانه شهيد علمدار از زبان همسر صبور ايشان : … ايشان انگشتري داشتند كه خيلي برايش عزيز بود. مي گفت اين انگشتر را يكي از دوستانش موقع شهادت از دست خود در آورده و دست ايشان كرده و در همان لحظه شهيد شده است. ايشان وقتي به آبادان براي مأموريت مي رود، اين انگشتر را بالاي طاقچه حمام جا مي گذرد و دربازگشت به ساري يادش مي افتد كه انگشتر بالاي طاقچة حمام جا مانده است. وقتي آمد خيلي ناراحت بود. گفتم: آقا چرا اينقدر دلگيري؟ گفت: وا.. انگشترِ بهترين عزيزم را در آبادان جا گذاشتم، اگر بيفتد و گم شود واقعاً سنگين تمام مي شود.گفت: بيا امشب دوتايي زيارت عاشورا و دعاي توسل بخوانيم شايد اين انگشتر گم نشود يا از آن بالا نيفتد. … سيّد هميشه « يا زهرا(س) » مي گفت. البته عناياتي هم نصيب ما مي شد. مثلاً دو سه بار اتفاق افتاد كه بي پول شديم. آنچنان توان مالي نداشتيم. يكبار مي خواستم دانشگاه بروم اما كرايه نداشتم. 5 تا يك توماني بيشتر توي جيبم نبود. توي جيب ايشان هم پول نبود. وقتي به اتاق ديگر رفتم ديدم اسكناسهاي هزاري زير طاقچه مان است. تعجب كردم، گفتم: آقا ما كه يك 5 توماني هم نداشتيم اين هزاريها از كجا آمد. گفت: اين لطف آقا امام زمان (عج) است. تا من زنده هستم به كسي نگو. … هميشه اول تا يازدهم دي ماه مريض بود. خيلي عجيب بود. مي گفت وقتي كه شيميايي شدم همين اوايل دي ماه بود و عجيب تر اينكه 11 دي ماه هم روز تولد و هم روز شهادتش بود. در دي ماه ازدواج كرديم و دخترمان (زهرا) هم 8 دي ماه بدنيا آمد. … يكي دوبار كه درباره شهادت حرف مي زد مي گفت: من 5 سال الي 5 سال و نيم با شما هستم و بعد مي روم. كه اتفاقاً همينطور هم شد. دفعة آخري كه مريض شده بود، اتفاقاً از دعاي توسل برگشته بود. ديدم حال عجيبي دارد. او كه هيچوقت شوخي نمي كرد آن شب شنگول بود. تعجب كردم، گفتم: آقا! امشب شنگولي؟! چه خبر است؟ گفت: خودم هم نمي دانم ولي احساس عجيبي دارم. حرفهايي مي زد كه انگار مي دانست مي خواهد برود. مي گفت: آقا امضاء كرد. آقا امضاء كرد. داريم مي رويم. نزديك صبح، ديدم خيلي تب دارد . مي خواستم مرخصي بگيريم كه او قبول نكرد. گفت: تو برو، دوستم مي آيد و مرا به دكتر مي برد. به دوستش هم گفته بود: « قبل از اينكه به بيمارستان بروم بگذار بروم حمام. مي خواهم غسل شهادت بكنم. آقا آمد و پرونده من را امضاء كرد. گفت: تو بايد بيايي. ديگر بس است توي اين دنيا ماندن. من ديگر رفتني هستم. » غسل شهادت را انجام داد و رفت بيمارستان. هم اتاقيهايش دربارة نحوة شهادتش مي گفتند: لحظه اذان كه شد، بعد از يك هفته بيهوشي كامل، بلند شد و همه را نگاه كرد و شهادتين را گفت و گفت: خداحافظ و شهيد شد …
اعتراف نامه - چراغ هدايت قانون اول: بارالها، اعتراف مي کنم از اينکه قرآن را نشناختم و به قرآن عمل نکردم. حداقل روزي ده آيه قرآن را بايد بخوانم.اگر روزي کوتاهي کردم و به هر دليلي نتوانستم اين ده آيه را بخوانم روز بعد بايد حتماً يک جزء کامل بخوانم. تاريخ اجراء 4/5/69 قانون دوم: پروردگارا! اعتراف مي کنم از اينکه نمازم را بي معني خواندم و حواسم جاي ديگري بود، در نتيجه دچار شک در نماز شدم. حداقل روزي دو رکعت نماز قضا بايد بخوانم.اگر روزي به هر دليلي نتوانستم اين دو رکعت نماز را بخوانم، روز بعد بايد نماز قضاي يک 24 ساعت (17 رکعت) بخوانم . تاريخ اجراء 11/5/69 قانون سوم: خدايا! اعتراف مي کنم از اينکه مرگ را فراموش کردم و تعهد کردم مواظب اعمالم باشم ولي نشدم. حداقل هر شب قبل از خواب بايد دو رکعت نماز تقرّب بخوانم.اگر به هر دليلي نتوانستم اين دو رکعت را بجا بياورم روز بعد بايد 20 ريال صدقه و 8 رکعت نماز قضا بجا بياورم. تاريخ اجراء 26/5/69 قانون چهارم: خدايا! اعتراف مي کنم از اينکه شب با ياد تو نخوابيدم و بهر نماز شب هم بيدار نشدم.حداقل در هر هفته بايد دوشب نماز شب بخوانم و بهتر است شبهاي پنجشنبه و شب جمعه باشد.اگر به هر دليلي نتوانستم شبي را بجا بياورم بايد بجاي هر شب 50 ريال صدقه و11 رکعت تمام را بجا بياورم . تاريخ اجراء 16/6/69 قانون پنجم: خدايا! اعتراف مي کنم از اينکه «خدا مي بيند» را در همه کارهايم دخالت ندادم و براي عزيز کردن خودم کارکردم.حداقل در هر هفته بايد دو صبح زيارت عاشورا و صبح جمعه بايد سوره الرحمن را بخوانم. اگر به هر دليلي نتوانستم زيارت عاشورا را بخوانم بايد هفته بعد 4 صبح زيارت عاشورا و يک جزء قرآن بخوانم و اگر صبح جمعه اي نتوانستم سوره الرحمن بخوانم بايد قضاي آن را در اولين فرصت به اضافه 2 حزب قرآن بخوانم. تاريخ اجراء 13/7/69 قانون ششم:حداقل بايد در آخرين رکوع و در کليه سجده هاي نمازهاي واجب صلوات بفرستم.اگر به هر دليلي نتوانستم اين عمل را انجام دهم، بايد به ازاي هر صلوات 10 ريال صدقه بدهم و 100 صلوات بفرستم. تاريخ اجراء 18/8/69 قانون هفتم: حداقل بايد در هر 24 ساعت 70 بار استغفار کنم.اگر به هر دليلي نتوانستم اين عمل را بجا آورم، در 24 ساعت بعدي بايد 300 بار استغفار کنم و باز هم 300 به 600 تبديل مي شود. تاريخ اجراء 30/9/69 قانون هشتم: هر کجا که نماز را تمام مي خوانم بايد در هفته 2 روز را روزه بگيرم، بهتر است که دوشنبه و پنج شنبه باشد. اگر به هر دليلي نتوانستم اين عمل را بجا بياورم در هفته بعد به ازاي دو روز 3 روز و به ازاي هر روز 100 ريال صدقه بايد بپردازم . تاريخ اجراء 19/11/69 قانون نهم: در هر روز بايد 5 مسئله از احکام حضرت امام (ره) را بخوانم. اگر به هر دليلي نتوانستم اين عمل را بجا بياورم روز بعد بايد 15 مسئله بخوانم . تاريخ اجراء 14/1/70 قانون دهم: در هر 24 ساعت بايد 5 بار تسبيح حضرت زهرا(س) براي نماز يوميه و 2 بار هم براي نماز قضا بگويم. اگر به هر دليلي نتوانستم اين فريضه الهي را انجام دهم بايد به ازاي هر يکبار ، 3 مرتبه اين عمل را تکرار کنم. تاريخ اجراء 15/3/70 .. به همه شما وصيت مي كنم، همة شمايي كه اين صفحه را مي خوانيد، قرآن را بيشتر بخوانيد، بيشتر بشناسيد، بيشتر عشق بورزيد، بيشتر معرفت به قرآن داشته باشيد، بيشتر دردهايتان را با قرآن درمان كنيد، سعي كنيد قرآن انيس و مونستان باشد، نه زينت دكورها و طاقچه هاي منزلتان. به دوستان و برادران عزيزم وصيت مي كنم كاري نكنند كه صداي غربت فرزند فاطمه (س)« مقام معظم رهبري » را كه همان نالة غريبانة فاطمه (س) خواهد بود، به گوش برسد. نگذاريد آن واقعه تكرار شود، حتماً مي پرسيد كدام واقعه ؟ همان واقعه اي كه بي بي فاطمه زهرا (س) نيمة دل شب دست به دعا بردارد كه: « اَلَّلهُمَّ عَجِّل وَفاتِي سَريِعاً ».همان واقعه اي كه علي (ع) از تنهايي با چاه درد و دل كند. همان واقعه اي كه امام خميني(ره) بگويد: من جام زهر را نوشيدم و نالة غريبانة «اَلَّلهُمَّ عَجِّل وَفاتِي سَريِعاً» او، فاطمه (س) را به گريه آورد. شيعه ها! مسلمونا! حزب اللهي ها! بسيجي ها! و.. نگذاريد تاريخ مظلوميت شيعه تكرار شود. بر همه واجب است مطيع محض فرمايشات مقام معظم رهبري كه همان ولايت فقيه مي باشد، باشند. چون دشمنان اسلام كمر همت بستند تا ولايت فقيه را از ما بگيرند شما همت كنيد، متعهد و يكدل باشيد تا كمر دشمنان بشكند و ولايت فقيه باقي بماند. .. زماني كه زير تابوت مرا گرفتيد و به سوي آرامگاه مي بريد تا مي توانيد مهدي (عج) و فاطمه (س) را صدا بزنيد . تنها اميد من كه همان دستمال سبزي است كه هميشه در مجالس و محافل مذهبي همراه من بوده، به اشك چشم دوستانم متبرك شده است روي صورتم بگذاريد .
چند خاطره از زبان دوستان نزديک سيد برنامه هيات او اول با سه، چهار نفر شروع شد اما بعد رسيده بود به سيصد، چهارصد جوان عاشق اهل بيت(ع) که همه اينها نتيجه تواضع، فروتني و اخلاص سيد بود. يکبار يکي از بچه هاي هيأت آمد و به سيد گفت: تو مراسمها و روضه اهل بيت(ع) اصلاً گريه ام نمي گيرد و نمي توانم گريه کنم! سيد گفت: اينجا هم که من خواندم گريه ات نگرفت؟! گفت: نه! سيد گفت: مشکل از من است! من چشمم آلوده است. من دهنم آلوده است که تو گريه ات نمي گيرد! اين شخص با تعجب مي گفت: عجب حرفي! من به هر کس گفتم، گفت: تو مشکل داري برو مشکلت را حل کن،گريه ات مي گيرد!اما اين سيد مي گويد مشکل از من است! بعدها مي ديدم که او جزء اولين گريه کنندگان مصائب ائمه اطهار بود. دو تا برادر بودند که به ظاهر هيأتي نبودند و به قول بعضي ها آن تيپي ..!! اين دو شيفته سيد شده بودند و به خاطر دوستي با سيد وارد هيأت شدند. يک روز مادر اينها شک مي کند که چرا شبها دير به خانه مي آيند؟! يک شب دنبال آنها راه مي افتد، مي بيند پسرانش رفتند داخل يک زيرزمين! اين خانم هم پشت در مي نشيند و گوش مي دهد متوجه مي شود از زيرزمين صداي مداحي مي آيد. بعد از اتمام مراسم مادر متوجه مي شود فرزندانش مشغول نماز شده اند؛ با ديدن اين صحنه مادر هم تحت تاثير قرار مي گيرد و او هم به اين راه کشيده مي شود. خود سيد بعدها تعريف کرد که اين دو تا برادر يک شب آمدند گفتند: سيد! مادرمان مي خواهد شما را ببيند. رفتم ديدم خانمي است چادري؛ گفت: آقا سيد شما من را که نماز نمي خواندم،نمازخوان کرديد! چادر به سر نمي کردم، چادري کرديد! ما هر چه داريم! از شما داريم. اين خانم بعدها تعريف کرد که سيد به من گفت: من هر چه دارم از اين فرزندان شما دارم! اينها معلم اخلاق من هستند! شبي در بين راه در خصوص مسايل مربوط به زندگي و معضلات جامعه و مسايل روز صحبت مي کرديم. در پايان وقتي همه ساکت شدند سيد مجتبي با خنده گفت: اي آقا سي سال عمر که اين حرفها را ندارد! و به مصداق همان حرفي که سيد گفته بود، همگان ديديم که سرانجام در سي امين بهار زندگي، سيد مجتبي جاودانه شد. من کنار سيد نشسته بودم و سيد هم طبق معمول شال سبزش را روي سرش انداخته بود و با سوز و گداز خاصي مشغول خواندن زيارت عاشورا و مداحي بود. بعد از اتمام مراسم ناگهان شال سبزخود را بر گردن من گذاشت. با تعجب پرسيدم: اين چه کاري است؟ گفت: بگذار گردن تو باشد. بعد از لحظه اي ديدم جمعيت حاضر بسوي من آمدند و شروع کردند به بوسيدن و التماس دعا گفتن. با صداي بلند گفتم: اشتباه گرفته ايد، مداح ايشان است. امّا سيّد کمي آنطرف تر ايستاده بود و با لبخند به من نگاه مي کرد. شبي که حال سيد بسيار وخيم و تنفس او بسيار تند و مشکل شده بود، او را به اتاقي که دستگاه تنفس مصنوعي بود برديم در حاليکه تنفس بسيار سريعي داشت و تشنه هوا بود. پزشک دستور داد که داروي بيهوشي به او تزريق شود تا لوله جهت تنفس گذاشته شود و من آخرين جمله اي که از سيد شنيدم و بعد از آن تا زمان شهادت بيهوش بود، اين بود: يا عمه سادات! يا زينب کبري!
نامه دختر شهيد علمدار به پدر شهيدش بابا مجتبي سلام اميدوارم حالت خوب باشد. حال من خوب است، خوب خوب. يادش بخير! آن روزها که مهد کودک بودم و موقع ظهر به دنبالم مي آمدي.هميشه خبر آمدنت را خانم مربي ام به من مي رساند: سيده زهرا علمدار! بيا بابات آمده دنبالت. و تو در کنار راه پله مهد کودک مي نشستي و لحظه اي بعد من در آغوشت بودم. اول مقنعه سفيدم را به تو مي دادم و با حوصله اي بياد ماندني آن را بر سرم مي گذاشتي و بعد بند کفشهايم را مي بستي و در آخر، دست در دستان هم بسوي خانه مي آمديم و با مامان سر سفره ناهار مي نشستيم و چه بامزه بود. راستي بابا چقدر خوب است نامه نوشتن برايت و بعد از آن با صداي بلند، رو به روي عکس تو ايستادن و خواندن؛ انگار آدم سبک مي شود. مادر مي گويد: بابا خيلي مهربان بود،اما خدا از او مهربانتر است و من مي خواهم بعد از اين نامه اي براي خدا بنويسم و به او بگويم که مي خواهم تا آخر آخر با او دوست باشم و اصلاً باهاش قهر نکنم. اگر موفق شوم به همه بچه ها خواهم گفت که با خدا دوست باشند و فقط با او درد دل کنند. مادر بزرگ مي گويد هرچه مي خواهي از خدا بخواه و من از خدا مي خواهم که پدر مردم ايران حضرت آيت ا.. خامنه اي را تا انقلاب مهدي(عج) محافظت فرمايد و دستان پر مهر پدرانه اش هميشه بر سرِ ما فرزندان شهدا مستدام باشد. ان شا ا.. ، خدانگهدار– دخترت سيده زهرا
پاي درس سيد آدم بايد توجه کند. فردا اين زبان گواهي مي دهد. حيف نيست اين زباني که مي تواند شهادت بدهد که اينها ده شب فاطميه نشستند و گفتند: يا زهرا ، يا حسين (ع) آنوقت گواهي بدهد که مثلاً ما شنيديم فلان جا لهو و لعب گفت، بيهوده گفت، آلوده کرد، ناسزا گفت، به مادرش درشتي کرد. ... احتياط کن! تو ذهنت باشد که يکي دارد مرا مي بيند، يک آقايي دارد مرا مي بيند، دست از پا خطا نکنم، مهدي فاطمه(س) خجالت بکشد. وقتي مي رود خدمت مادرش که گزارش بدهد شرمنده شود و سرش را پايين بيندازد. بگويد: مادر! فلاني خلاف کرده، گناه کرده است. بد نيست ؟!!! فرداي قيامت جلوي حضرت زهرا(س) چه جوابي مي خواهيم بدهيم.
ويژه نامه علمدار عشق به بهانه اا دي ماه، دهمين سالروز شهادت مداح اهل بيت(ع) شهيد سيد مجتبي علمدار هرکس با شنيدن يازدهم دي ماه ياد چيزي مي افتد. اما براي من يازدهم دي يعني سيد مجتبي علمدار؛ آخر يازدهم دي ماه هم روز ولادت پربرکتش بود و هم شهادت غمبارش. نمي دانم چقدر مي شناسيدش ولي اگر مايليد کمي با اين جانباز شهيد و مداح با اخلاص اهل بيت(ع) بيشتر آشنا شويد چند منزلي قافله شهداء را همراهي کنيد تا ببينيم که کسيکه همه وجودش متعلق به حضرت زهراء(س) و فکر و ذکرش دوستان شهيدش است؛ چطور مثل شهيدي زنده زندگي مي کند و خود را به آنها مي رساند. و اين فرازهايي از حيات عارفانه شهيد علمدار از زبان همسر صبور ايشان : … ايشان انگشتري داشتند كه خيلي برايش عزيز بود. مي گفت اين انگشتر را يكي از دوستانش موقع شهادت از دست خود در آورده و دست ايشان كرده و در همان لحظه شهيد شده است. ايشان وقتي به آبادان براي مأموريت مي رود، اين انگشتر را بالاي طاقچه حمام جا مي گذرد و دربازگشت به ساري يادش مي افتد كه انگشتر بالاي طاقچة حمام جا مانده است. وقتي آمد خيلي ناراحت بود. گفتم: آقا چرا اينقدر دلگيري؟ گفت: وا.. انگشترِ بهترين عزيزم را در آبادان جا گذاشتم، اگر بيفتد و گم شود واقعاً سنگين تمام مي شود.گفت: بيا امشب دوتايي زيارت عاشورا و دعاي توسل بخوانيم شايد اين انگشتر گم نشود يا از آن بالا نيفتد. … هميشه اول تا يازدهم دي ماه مريض بود. خيلي عجيب بود. مي گفت وقتي كه شيميايي شدم همين اوايل دي ماه بود و عجيب تر اينكه 11 دي ماه هم روز تولد و هم روز شهادتش بود. در دي ماه ازدواج كرديم و دخترمان (زهرا) هم 8 دي ماه بدنيا آمد. … يكي دوبار كه درباره شهادت حرف مي زد مي گفت: من 5 سال الي 5 سال و نيم با شما هستم و بعد مي روم. كه اتفاقاً همينطور هم شد. دفعة آخري كه مريض شده بود، اتفاقاً از دعاي توسل برگشته بود. ديدم حال عجيبي دارد. او كه هيچوقت شوخي نمي كرد آن شب شنگول بود. تعجب كردم، گفتم: آقا! امشب شنگولي؟! چه خبر است؟ گفت: خودم هم نمي دانم ولي احساس عجيبي دارم. حرفهايي مي زد كه انگار مي دانست مي خواهد برود. مي گفت: آقا امضاء كرد. آقا امضاء كرد. داريم مي رويم. نزديك صبح، ديدم خيلي تب دارد . مي خواستم مرخصي بگيريم كه او قبول نكرد. گفت: تو برو، دوستم مي آيد و مرا به دكتر مي برد. به دوستش هم گفته بود: « قبل از اينكه به بيمارستان بروم بگذار بروم حمام. مي خواهم غسل شهادت بكنم. آقا آمد و پرونده من را امضاء كرد. گفت: تو بايد بيايي. ديگر بس است توي اين دنيا ماندن. من ديگر رفتني هستم. » غسل شهادت را انجام داد و رفت بيمارستان. هم اتاقيهايش دربارة نحوة شهادتش مي گفتند: لحظه اذان كه شد، بعد از يك هفته بيهوشي كامل، بلند شد و همه را نگاه كرد و شهادتين را گفت و گفت: خداحافظ و شهيد شد … اعتراف نامه - چراغ هدايت قانون اول: بارالها، اعتراف مي کنم از اينکه قرآن را نشناختم و به قرآن عمل نکردم. حداقل روزي ده آيه قرآن را بايد بخوانم.اگر روزي کوتاهي کردم و به هر دليلي نتوانستم اين ده آيه را بخوانم روز بعد بايد حتماً يک جزء کامل بخوانم. تاريخ اجراء 4/5/69 قانون دوم: پروردگارا! اعتراف مي کنم از اينکه نمازم را بي معني خواندم و حواسم جاي ديگري بود، در نتيجه دچار شک در نماز شدم. حداقل روزي دو رکعت نماز قضا بايد بخوانم.اگر روزي به هر دليلي نتوانستم اين دو رکعت نماز را بخوانم، روز بعد بايد نماز قضاي يک 24 ساعت (17 رکعت) بخوانم . تاريخ اجراء 11/5/69 قانون سوم: خدايا! اعتراف مي کنم از اينکه مرگ را فراموش کردم و تعهد کردم مواظب اعمالم باشم ولي نشدم. حداقل هر شب قبل از خواب بايد دو رکعت نماز تقرّب بخوانم.اگر به هر دليلي نتوانستم اين دو رکعت را بجا بياورم روز بعد بايد 20 ريال صدقه و 8 رکعت نماز قضا بجا بياورم. تاريخ اجراء 26/5/69 قانون چهارم: خدايا! اعتراف مي کنم از اينکه شب با ياد تو نخوابيدم و بهر نماز شب هم بيدار نشدم.حداقل در هر هفته بايد دوشب نماز شب بخوانم و بهتر است شبهاي پنجشنبه و شب جمعه باشد.اگر به هر دليلي نتوانستم شبي را بجا بياورم بايد بجاي هر شب 50 ريال صدقه و11 رکعت تمام را بجا بياورم . تاريخ اجراء 16/6/69 قانون پنجم: خدايا! اعتراف مي کنم از اينکه «خدا مي بيند» را در همه کارهايم دخالت ندادم و براي عزيز کردن خودم کارکردم.حداقل در هر هفته بايد دو صبح زيارت عاشورا و صبح جمعه بايد سوره الرحمن را بخوانم. اگر به هر دليلي نتوانستم زيارت عاشورا را بخوانم بايد هفته بعد 4 صبح زيارت عاشورا و يک جزء قرآن بخوانم و اگر صبح جمعه اي نتوانستم سوره الرحمن بخوانم بايد قضاي آن را در اولين فرصت به اضافه 2 حزب قرآن بخوانم. تاريخ اجراء 13/7/69 قانون ششم:حداقل بايد در آخرين رکوع و در کليه سجده هاي نمازهاي واجب صلوات بفرستم.اگر به هر دليلي نتوانستم اين عمل را انجام دهم، بايد به ازاي هر صلوات 10 ريال صدقه بدهم و 100 صلوات بفرستم. تاريخ اجراء 18/8/69 قانون هفتم: حداقل بايد در هر 24 ساعت 70 بار استغفار کنم.اگر به هر دليلي نتوانستم اين عمل را بجا آورم، در 24 ساعت بعدي بايد 300 بار استغفار کنم و باز هم 300 به 600 تبديل مي شود. تاريخ اجراء 30/9/69 قانون هشتم: هر کجا که نماز را تمام مي خوانم بايد در هفته 2 روز را روزه بگيرم، بهتر است که دوشنبه و پنج شنبه باشد. اگر به هر دليلي نتوانستم اين عمل را بجا بياورم در هفته بعد به ازاي دو روز 3 روز و به ازاي هر روز 100 ريال صدقه بايد بپردازم . تاريخ اجراء 19/11/69 قانون نهم: در هر روز بايد 5 مسئله از احکام حضرت امام (ره) را بخوانم. اگر به هر دليلي نتوانستم اين عمل را بجا بياورم روز بعد بايد 15 مسئله بخوانم . تاريخ اجراء 14/1/70 قانون دهم: در هر 24 ساعت بايد 5 بار تسبيح حضرت زهرا(س) براي نماز يوميه و 2 بار هم براي نماز قضا بگويم. اگر به هر دليلي نتوانستم اين فريضه الهي را انجام دهم بايد به ازاي هر يکبار ، 3 مرتبه اين عمل را تکرار کنم. تاريخ اجراء 15/3/70 .. به همه شما وصيت مي كنم، همة شمايي كه اين صفحه را مي خوانيد، قرآن را بيشتر بخوانيد، بيشتر بشناسيد، بيشتر عشق بورزيد، بيشتر معرفت به قرآن داشته باشيد، بيشتر دردهايتان را با قرآن درمان كنيد، سعي كنيد قرآن انيس و مونستان باشد، نه زينت دكورها و طاقچه هاي منزلتان. به دوستان و برادران عزيزم وصيت مي كنم كاري نكنند كه صداي غربت فرزند فاطمه (س)« مقام معظم رهبري » را كه همان نالة غريبانة فاطمه (س) خواهد بود، به گوش برسد. نگذاريد آن واقعه تكرار شود، حتماً مي پرسيد كدام واقعه ؟ همان واقعه اي كه بي بي فاطمه زهرا (س) نيمة دل شب دست به دعا بردارد كه: « اَلَّلهُمَّ عَجِّل وَفاتِي سَريِعاً ».همان واقعه اي كه علي (ع) از تنهايي با چاه درد و دل كند. همان واقعه اي كه امام خميني(ره) بگويد: من جام زهر را نوشيدم و نالة غريبانة «اَلَّلهُمَّ عَجِّل وَفاتِي سَريِعاً» او، فاطمه (س) را به گريه آورد. شيعه ها! مسلمونا! حزب اللهي ها! بسيجي ها! و.. نگذاريد تاريخ مظلوميت شيعه تكرار شود. بر همه واجب است مطيع محض فرمايشات مقام معظم رهبري كه همان ولايت فقيه مي باشد، باشند. چون دشمنان اسلام كمر همت بستند تا ولايت فقيه را از ما بگيرند شما همت كنيد، متعهد و يكدل باشيد تا كمر دشمنان بشكند و ولايت فقيه باقي بماند. .. زماني كه زير تابوت مرا گرفتيد و به سوي آرامگاه مي بريد تا مي توانيد مهدي (عج) و فاطمه (س) را صدا بزنيد . تنها اميد من كه همان دستمال سبزي است كه هميشه در مجالس و محافل مذهبي همراه من بوده، به اشك چشم دوستانم متبرك شده است روي صورتم بگذاريد . چند خاطره از زبان دوستان نزديک سيد برنامه هيات او اول با سه، چهار نفر شروع شد اما بعد رسيده بود به سيصد، چهارصد جوان عاشق اهل بيت(ع) که همه اينها نتيجه تواضع، فروتني و اخلاص سيد بود. يکبار يکي از بچه هاي هيأت آمد و به سيد گفت: تو مراسمها و روضه اهل بيت(ع) اصلاً گريه ام نمي گيرد و نمي توانم گريه کنم! سيد گفت: اينجا هم که من خواندم گريه ات نگرفت؟! گفت: نه! سيد گفت: مشکل از من است! من چشمم آلوده است. من دهنم آلوده است که تو گريه ات نمي گيرد! اين شخص با تعجب مي گفت: عجب حرفي! من به هر کس گفتم، گفت: تو مشکل داري برو مشکلت را حل کن،گريه ات مي گيرد!اما اين سيد مي گويد مشکل از من است! بعدها مي ديدم که او جزء اولين گريه کنندگان مصائب ائمه اطهار بود. دو تا برادر بودند که به ظاهر هيأتي نبودند و به قول بعضي ها آن تيپي ..!! اين دو شيفته سيد شده بودند و به خاطر دوستي با سيد وارد هيأت شدند. يک روز مادر اينها شک مي کند که چرا شبها دير به خانه مي آيند؟! يک شب دنبال آنها راه مي افتد، مي بيند پسرانش رفتند داخل يک زيرزمين! اين خانم هم پشت در مي نشيند و گوش مي دهد متوجه مي شود از زيرزمين صداي مداحي مي آيد. بعد از اتمام مراسم مادر متوجه مي شود فرزندانش مشغول نماز شده اند؛ با ديدن اين صحنه مادر هم تحت تاثير قرار مي گيرد و او هم به اين راه کشيده مي شود. خود سيد بعدها تعريف کرد که اين دو تا برادر يک شب آمدند گفتند: سيد! مادرمان مي خواهد شما را ببيند. رفتم ديدم خانمي است چادري؛ گفت: آقا سيد شما من را که نماز نمي خواندم،نمازخوان کرديد! چادر به سر نمي کردم، چادري کرديد! ما هر چه داريم! از شما داريم. اين خانم بعدها تعريف کرد که سيد به من گفت: من هر چه دارم از اين فرزندان شما دارم! اينها معلم اخلاق من هستند! شبي در بين راه در خصوص مسايل مربوط به زندگي و معضلات جامعه و مسايل روز صحبت مي کرديم. در پايان وقتي همه ساکت شدند سيد مجتبي با خنده گفت: اي آقا سي سال عمر که اين حرفها را ندارد! و به مصداق همان حرفي که سيد گفته بود، همگان ديديم که سرانجام در سي امين بهار زندگي، سيد مجتبي جاودانه شد. من کنار سيد نشسته بودم و سيد هم طبق معمول شال سبزش را روي سرش انداخته بود و با سوز و گداز خاصي مشغول خواندن زيارت عاشورا و مداحي بود. بعد از اتمام مراسم ناگهان شال سبزخود را بر گردن من گذاشت. با تعجب پرسيدم: اين چه کاري است؟ گفت: بگذار گردن تو باشد. بعد از لحظه اي ديدم جمعيت حاضر بسوي من آمدند و شروع کردند به بوسيدن و التماس دعا گفتن. با صداي بلند گفتم: اشتباه گرفته ايد، مداح ايشان است. امّا سيّد کمي آنطرف تر ايستاده بود و با لبخند به من نگاه مي کرد. شبي که حال سيد بسيار وخيم و تنفس او بسيار تند و مشکل شده بود، او را به اتاقي که دستگاه تنفس مصنوعي بود برديم در حاليکه تنفس بسيار سريعي داشت و تشنه هوا بود. پزشک دستور داد که داروي بيهوشي به او تزريق شود تا لوله جهت تنفس گذاشته شود و من آخرين جمله اي که از سيد شنيدم و بعد از آن تا زمان شهادت بيهوش بود، اين بود: يا عمه سادات! يا زينب کبري! نامه دختر شهيد علمدار به پدر شهيدش بابا مجتبي سلام اميدوارم حالت خوب باشد. حال من خوب است، خوب خوب. يادش بخير! آن روزها که مهد کودک بودم و موقع ظهر به دنبالم مي آمدي.هميشه خبر آمدنت را خانم مربي ام به من مي رساند: سيده زهرا علمدار! بيا بابات آمده دنبالت. و تو در کنار راه پله مهد کودک مي نشستي و لحظه اي بعد من در آغوشت بودم. اول مقنعه سفيدم را به تو مي دادم و با حوصله اي بياد ماندني آن را بر سرم مي گذاشتي و بعد بند کفشهايم را مي بستي و در آخر، دست در دستان هم بسوي خانه مي آمديم و با مامان سر سفره ناهار مي نشستيم و چه بامزه بود. راستي بابا چقدر خوب است نامه نوشتن برايت و بعد از آن با صداي بلند، رو به روي عکس تو ايستادن و خواندن؛ انگار آدم سبک مي شود. مادر مي گويد: بابا خيلي مهربان بود،اما خدا از او مهربانتر است و من مي خواهم بعد از اين نامه اي براي خدا بنويسم و به او بگويم که مي خواهم تا آخر آخر با او دوست باشم و اصلاً باهاش قهر نکنم. اگر موفق شوم به همه بچه ها خواهم گفت که با خدا دوست باشند و فقط با او درد دل کنند. مادر بزرگ مي گويد هرچه مي خواهي از خدا بخواه و من از خدا مي خواهم که پدر مردم ايران حضرت آيت ا.. خامنه اي را تا انقلاب مهدي(عج) محافظت فرمايد و دستان پر مهر پدرانه اش هميشه بر سرِ ما فرزندان شهدا مستدام باشد. ان شا ا.. ، خدانگهدار– دخترت سيده زهرا پاي درس سيد آدم بايد توجه کند. فردا اين زبان گواهي مي دهد. حيف نيست اين زباني که مي تواند شهادت بدهد که اينها ده شب فاطميه نشستند و گفتند: يا زهرا ، يا حسين (ع) آنوقت گواهي بدهد که مثلاً ما شنيديم فلان جا لهو و لعب گفت، بيهوده گفت، آلوده کرد، ناسزا گفت، به مادرش درشتي کرد. ... احتياط کن! تو ذهنت باشد که يکي دارد مرا مي بيند، يک آقايي دارد مرا مي بيند، دست از پا خطا نکنم، مهدي فاطمه(س) خجالت بکشد. وقتي مي رود خدمت مادرش که گزارش بدهد شرمنده شود و سرش را پايين بيندازد. بگويد: مادر! فلاني خلاف کرده، گناه کرده است. بد نيست ؟!!! فرداي قيامت جلوي حضرت زهرا(س) چه جوابي مي خواهيم بدهيم. | |||||

